چـشـــــم
دو باره با مادر دعوایم شد و چند ساعت تنها ماندن در اتـاقم مجازاتی
است که مادر برایم در نـظر گرفتـه . می روم کنار پنجره و بـازی بچه
هـا را با حسرت تماشا می کنم .یک لحظه بغضم ترکید و یـک قـطره
اشک از گونه ام سرازیر شد و بر رویه پنجره افتاد. توجهم به پنـجره
جـلب شد کـه چـه با لــذت بازی بـچــه ها را تماشا میکند . ای کــاش
بجای پنجره دری بود که به روی بازی بچه ها باز میشد . بی اختیار
دفتر و مدادم را برداشتم و هـمان طـور که دراز کشیده بـودم نـقاشی هم
می کردم . تصویر اتاقی را کشیدم که بجای پنجره دری داشت که به
روی بازی بچه ها باز میشد. یک دفعه متوجه شدم پنجره ناپدید شده و
دری بجایش ظاهرشده .
با شـادی در را باز کردم و به بازی بچه ها ملحق شدم . در حین بازی
با بچه ها بودم که صـدای گـریه ی دیـوار بـه گوشم خـورد اوهم دوست
داشت بازی بچه ها را تماشا کند ولی من چشمش را گرفته بودم .
زود به داخل خانه رفتم و پنجره ای به نقاشی اضافه کردم . حالا هم من
بازی می کردم و هم دیوار بازی ما را تماشا میکرد .
صدای در من را از حال و هوای خودم بیرون آورد. رفتم ازمادر
عذزخواهی کردم و به کوچه رفتم .
از کوچه نگاهی به پنجره انداختم . احساس کردم با آن چشمان
.. بزرگ شیشه ایش چشمکی پر از خاطره زد ..
مهــــران زاقـــــعی

